رگ و برگ 88

پیوندت را با آفریننده عشق تبریک میگویم
نویسنده : فهیمه - ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٧ آبان ۱۳۸۸
 

نویسنده نیستم و نبودم ولی گاهگاهی کلماتی را با توجه به حال و هوایم در صفحاتی از جنس کاغذ ،ذهن و از نوع مجازی می نویسم..

از مدتی که برای کارشناسی ارشدم هر دو هفته و گاهی هر هفته به تهران سفر میکنم با همسفرهای بسیار زیادی آشنا شدم که هنوز خاطره آنها را زنده نگه داشته ام..

راحیل عزیزم که بعد از ٨ سال جواب یک عمر عشق ،وفاداری و ایثار خود را با خیانت اولین و تنهاترین معشوقش گرفت هنوز هم بر صبر و امیدواریش غبطه میخورم بماند که چگونه لبهای خندان و صدای شیرینش این غم راا بازگو کرد.

خانم اخوان مهربانم که هر سه شنبه کاروانی را به جمکران میبرد بخاطر شفا یافتن بیماریش که من هم یک سه شنبه  مهمان سفر شان بودم برای اولین بار در عمرم که او هم داستان ایمان و اعتقادش قلب و دلم را لرزاند.

زرین پرطراوت و سرشار از زندگی  ۵٠ ساله که یکی از کارهای ناتمامش سفر با دوچرخه به دور دنیا ست،از صحبت کردن با او حس پرواز کردن را و اوج گرفتن به سمت آسمان را لمس میکردم و دیگران...

اما در این سفر آخر افسانه ..افسانه ..هیچوقت فکر نمیکردم پشت این چهره نورانی و پرطراوت و آرام این داستان باشد..

افسانه، مامان سه پسره،  یکی از پسرهاش با مدرک لیسانس متالوژی مربی دلفینها بود اینقدر عاشقانه از رفتار پسرش با دلفینها میگفت که آدم را شیفته میکرد ..اتفاقا یک بچه یک ماهه هم در کوپه ما بود که مامان افسانه میگفت اگه الان مجید اینجا بود میگفت الهی بگردم بچم غذا نداره ..الان بچم چی کار میکنه (البته بخاطرداشتن همین روحیه لطیف بود که مهندش شدن رو کنار گذاشت)واقعا جالب بود یکی از امتحانهایی که برای قبولی در مربی گری از متقاضیا گرفتند میزان کنترلشون در عصبانیت بوده که به آقا مجید ١٠٠ دادن چون با هر فیلمی نتونسته بودن عصبانیش کنن..ااینارو گفتم که با این خانواده کمی آشنا بشید برای درک اینکه مادر عاشق و مهربون این خانواده یک پسر ٢۴ساله یعنی پسر ارشد ش  رو از دست داده بود ...

وقتی در آرامش کامل به دلیل سوالای متعدد من این ماجرا رو تعریف کرد اشک همینجور از چشمام جاری میشد به ایمانش به عشقش به آرامشی که مانندشو ندیده بودم پسری که از خوبیاش میگفت ،پسری که داشتنش آرزوی هر مادری بود تو ایمان،تو مسئولیت پذیری ،نمیدونم واسه من که شنیدنش خیلی سخت بود ،میدونید قسمت سختش این بود که برای پسرش شب سوم خنچه درست کرده بود و روی یه قلب  متصل به خنچه ها ،نوشته بود

*محمدم پیوندت را با آفریننده عشق تبریک میگویم *

بعضی وقتا میگم خدایا قلبی که حسرت داشتن این لحظه های عاشقانه رو داره بیشتر درد میکشه یا کسایی که این فراق و دوری رو میکشند اما افسانه این فراق رو نداشت میگقت من میخواستم اینجا واسش عروس بگیرم حالا حورالعین نصیبش شده

باورش خیلی سخته ولی من با چشمای خودم دیدم و لمس کردم

 


 
comment نظرات ()
 
درخواست کمک برای .....
نویسنده : فهیمه - ساعت ۳:٥٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٦ مهر ۱۳۸۸
 

همیشه آرزوی بودن در کنار جوونای انقلاب ۵٧ رو داشتم ،یک صدا شدناشون و اون شور و هیجان وصف ناشدنیشون خیلی دوس داشتم با یکیشون هم صحبت بشم با یکی مثل خودم ولی از جنس ۵٧ ،....باید بهتون بگم اتفاق افتاد خیلی جالب و کاملا اتفاقی همسفرم در سفر به تهران ..خیلی با هم صحبت کردیم از مکاشفه درون،از انسان و انسانیت ..از احساس بشر از جامعه.. وقتی از درون به موج جامعه امروز رسیدم دیدم حرفاش خیلی آشناست و انگار که یه چیزی بهم گفت خودشه ..وقتی انقلاب پیروز شده بود ١۶ ساله بود میگفت تمام کتابای دکتر شریعتی رو خونده بوده به همه جا سرک میکشیدکاری که من دارم انجام میدم وقتی حال و هوای خودمو میگفتم به گوشه ای خیره میشد و آهی عمیق از درون میکشید و اینقدر سوزناک بود که منو برای پرسیدن علتش منصرف میکرد..شاید این روزها اون رو هم به فکر فرو برده که واقعا انقلاب و مدینه فاضله ای که میخواستند این بوده ؟؟؟؟

استاد دانشکده علوم اجتماعی بود و به نام زهرا خودشو معرفی کرد ولی نمیدونم چرا فامیلشو نگفت اگه کسی دانشجوی دانشکده علوم اجتماعی و استادی به نام زهرا داره ممنون میشم بهم اطلاع بده..


 
comment نظرات ()
 
بغض
نویسنده : فهیمه - ساعت ۸:٤۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٠ مهر ۱۳۸۸
 

دلم خیلی گرفته ..

هنوز هم بغض خیلی چیزایی که میخواستیم بگیم و نگفتیم خفم میکنه ...چقدر به آسمون نگاه کنم و هی دعا کنم که بشه اون چیزی که قولشو به همممون دادی..بیاد اون روزی که وعدشو دادی..حتی واسه دعا کردن هم باید مواظب باشی که کسی چیزی نفهمه چون شاید و شاید گوشی باشه که فهم این دعا رو نداشته باشه..ببین به چه روزیمون انداختن که وقتی میخواستم در مورد خبرای روز از دوستم بپرسم گفت بهتر در این مورد صحبت نکنیم چون معلوم نیست که این صحبتا به کدوممون ممکنه صدمه بزنه ..چون شایع کردن یکی از همین هم نسلامون رو که جدیدا دستگیر کردن حرفایی  که در بازجویی زده میشده و ازش در موردش سوال میکردن رو فقط به به یک نفر وبهترین دوستش گفته بوده میبینید اینه روزگار ما

طفلک همه مظلومایی که فریادرسی جز خدا نداشته باشند..

 

 


 
comment نظرات ()
 
انسانهایی از نوع پدر و مادر
نویسنده : فهیمه - ساعت ٥:۳٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ شهریور ۱۳۸۸
 

 

 

همیشه یقیین داشتم که معصومیت کودکان حقیقی است اما دوستی روزی به من گفت کودک و  پدر و مادر همه انسان هستند و هرکدامشان شرارتهاو نیکیهای خاص خودشان را دارند تنها تفاوت در میزان شعور آنهاست اما من بازهم یقیین داشتم و دارم که کودکان معصومند به این دلیل  که به راحتی و به فاصله کوتاهی نتیجه خطای خود یا به تعبیری تنبیه را میچشند و منتظرش خواهند بودد اما امان از انسانهایی از نوع پدر و مادر که گاه چنان در خواب فرو میروند و آنچنان غرق در اشتباهات خود می شوند که گاه تنبیه شدنشان مساوی است با نابودی و رسیدن به نقطه صفر

ادامه دارد


 
comment نظرات ()
 
ماجرای آقای انسان
نویسنده : فهیمه - ساعت ٤:٠٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٠ شهریور ۱۳۸۸
 

دیشب شب شهادت امیر المومنین بود که این روزها خیلیا از عدالتش و حکومتش سخنرانیها میکنند که رفتارش با برادرای دینیش چه و چه بوده که چقدرصبور بوده ..که چقدر ...که همیشه ...که خوشبحال کسائیکه بودن و قدر بودنشو دونستن

چی میتونم بگم ..مثل یه کامپیوتر دهه ٧٠ شدم که با هزار مشت و لگد هنوز ویندوز عهد عتیقش بالا نیومده و هی restart‌ مگه ، مگه ، مگه

دیشب تو همین گیج وویجی مهمان مجلس دین پژوه صبوری بودیم به همراه آقای داداش،از علی گفت از طغیان استغنا انسانها گفت از اینکه در عین صداقت باید زیرک بود از اینکه نقادان نباید به فکر منفعت باشند و گفت و گفت و من گوش دادم...

که نهایت  این بشرچه میشود  نهایتش به کجا ختم میشه میگیم الناس و لی این الناس یکجور نیست یک شکل نیست

چرا یکی فقیر چرا یکی پولدار، اختیار؟ جبر ؟ ناتوانی من ناقص ؟ ؟؟؟

بدجوری هنگ کردم


 
comment نظرات ()
 
التماس دعا
نویسنده : فهیمه - ساعت ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ شهریور ۱۳۸۸
 

 

التماس دعا از همه مومنین


 
comment نظرات ()
 
فریاد سکوت حنطله
نویسنده : فهیمه - ساعت ٢:٢۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸۸
 

 

هنوز هم حنطله زنده است و همچنان به تمام زیاده خواهی ها و زیاده گوییها پشت کرده و سکوت دردمندانه اش را فریاد میکند

به یاد ناجی العلی


 
comment نظرات ()
 
با ما بمان
نویسنده : فهیمه - ساعت ٩:۳۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ شهریور ۱۳۸۸
 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

با سلام خدمت خواهر خوبم فاطمه

عزیزکم روزگار غریبی است،روزگاری که در نوجوانی می گذراندیم و روزگاری که امروز...

حقیقتش را بخواهی من نه دوست دوران دبیرستان شما هستم و نه دوست دوران دانشگاه ونه بعد از دانشگاه، نمی دانم روزهای دورِ جمع کوچک و دوستانه اردوگاه تفریحی در تعطیلات تابستانی دوران نوجوانیمان را به یاد داری، که مبتکرش آقای بختیاری بود که این روزها در انتظار تایید صلاحیت برای پست وزارت است،

روزهای خوشی که سرمست و فارغ از هر چیزی که دورو برمان میگذشت،میگفتیم ،میخندیدیم ،میخوردیم و در کلاسهای تفریحی که برای جمع کوچکمان تشکیل داده بودند شرکت میکردیم،که من در آن روزها بدلیل اینکه یکی دو سال از شما بزرگتر بودم مسئول انتظامات و مثلا نظم دادن به شما بی نظمهای کوچولو و بلا شده بودم و در این میان مسئو لیت پذیری من هم گل کرده بود و بهرحال باید همه را مطیع قانونهای خودم میکردم که البته در این میان حریف یک نفر نمی شدم،البته حق داشتید چون من همه بچه ها را در صف قرار میدادم که البته آفتاب تابستان هم مزید بر علت و شما را کم صبر کرده بود ولی بهرحال باید در صف می ایستادید تا به نوبت سوار مینی بوس شویدولی یک نفر نمی ایستاد و می گفت چرا ما را در آفتاب نگه میداری و زودتر از همه سوار مینی بوس میشد واعتراف میکنم هیچوقت حریفت نمی شدم،خوب معنا ندارد که این همه را 2 ساعت به خط کنی تا سوار مینی بوس شوند البته بماند که بعدها به جمعتان پیوستم و به روش سرخ پوستی سوار مینی بوس میشدیم و هرکس زودتر می رسید جا برای رفقا هم میگرفت ،به درست یا غلط بودن کارمان در آن دوران زیبا و بیاد ماندنی کار ندارم که بنظرم مهم این بود که ما شاد بودیم و از عمق جانمان فریاد سرورمان را به همه منتقل می کردیم.

عزیزم روزهای زیادی از آن دوران میگذردو من دیگر از شما خبری نداشتم تا این اواخر که نام محمد رضا جلایی پور چزء دستگیر شدگان و ماجرای غمناک نحوه برخورد آقایان با پدر محترمشان را شنیدم و بسیار متاثر شدم،هرروز خبرهای بد و ناگوار از خرداد پر حادثه و این خرداد پر حادثه انگار قصد تمام شدن نداشت تا اینکه روزی پدرم از نگرانیهای آقا و خانم شمس صحبت کرد که چقدر در خبر گرفتن از وضعیت دامادشان مستاصل مانده اند و چقدر نگران هستند،وقتی نام دامادشان را سوال کردم نام محمد رضا جلایی پور را آوردند و من که همیشه بعد از آن انتخابات و وقایع خونین آن بدنبال خبر از وضعیت جنبش سبزمان بودم به نام زیبایت بر خورده بودم و در نهایت وقتی که عکس زیبایت را دیدم و تصورات ذهنی دوران نوجوانی و آن پیشانی بلند و یاد خاطره ات دوباره برایم زنده شد

از اولین نامه ات به سعید مرتضوی هرروز به وبگاهت سر میزنم و گاه گویه های زیبا و دلاورانه و پر احساس و عاشقانه ات را می خوانم،عزیزم به همان خاطره دور و کوچکمان که تو هیچوقت نباید و در وجودت نیست که تسلیم سخنان بی منطق شوی

عزیزم رشادتهای تو کم از بانوی بزرگمان خانم فاطمه زهرا (س) ندارد که تک و تنها در مقابل تیره دلان زورگو مقاومت کرد و تمام تلاشش را برای ممانعت از بردن یار و همراهش را انجام داد هر چند که پهلوی وجود نازنینش را شکستند و البته که این تیره دلان و سیه روزان قلب روح مهربانت را در این روزها نشانه رفته اند  و اما تو فاطمه جانم

در این زمان چون شیر زنی ایستاده ای با هرچه در توان داری که محکم ترین و تیزترین آن قلمت ،که خانه اشان را میلرزانی  با همین قلم و خواب را به کامشان زهر میکنی و فریاد میزنی که چون او ایستاده تو هم می ایستی که الحق چنین ایستادنی برازنده چون تویی است و اینگونه است که نمی گذاری به زور از او اعتراف بگیرند با قلمت،با عشقت وبا ایمانت و با تلاشی که به همگان گفتی محمد رضایت کیست و چگونه است که چه نجابتی دارد که چه صوت زیبای قرآنی دارد که چقدر با قرآن مانوس است که حقیقت معنا را با صوت زیبایش تلفیق می کند و همان می شود که صوتش ماندگار می شود برای همه و آقای مهاجرانی ،که چقدر دلش برای آن محمدرضا و صوتش تنگ است،همه فریادت را شنیدند ومی شنوند که چه دردی میکشی تک وتنها پشت آن در نه ،که دیواری به بلندی فاصله تو محمدرضایت عزیزم اینها جرمی است که به گفته مادر سمیه عزیزمان از زبان آن زندانبان : چون زیاد می فهمیدید باید پرداخت کنید ،

اشکالی نیست ، اما تو مطمئن باش با تمام تلاشت آنچه که هدفت بود و همان افشای تهمتهای ناروای کودتاگران و مظلومیت همسر عزیزت بوده  بر همگان آشکار گشته و کسی این دادگاههای فرمایشی را باور ندارد

 عزیزم بمان و بگذار محمدرضایت همان سوتکی باشد که خواب خفتگان خفته را آشفته تر می سازد

با ما بمان ،این اول راه است،اول راهی که سرانجامی خوش با بودن چون شما و نفس مطمئنه بی مثالی چون محمدرضایت دارد،بمان و همچنان بنویس،که اگر چون تویی نبودی ما هم نبودیم ..این مسئولیتی است که یکی از نگهدارندگانش و انتخاب شدگانش شما هستید و باید آن را به بهترین شکل ممکن به انجام برسانید   تا همیشه بمان

همراهیم را با دل بزرگ و مهربانت پذیرا باش

 


 
comment نظرات ()
 
پنجره ای باز خواهد شد
نویسنده : فهیمه - ساعت ۳:٥٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۳٠ امرداد ۱۳۸۸
 

 

پنجره ای باز خواهد شد و من به پهنای عظیم همه نداهای زمانه ..آگاه، بیدار ،از عمق جانم فریاد خواهم زد که ما می توانیم..

ایرانی آباد و سبز داشته باشیم..

هیچ چیز در این دنیا اتفاقی نیست

ما جوانان انقلابیم ..ما همان سرمایه هایی هستیم که در دهه 60 درس دین و آزادگی آموختنمان و اما زمان اکنون انتظار بسیار وهم آوری است که به سکوت دعوتمان میکنند،گو اینکه این نسل الگوها و دلاوران شجاعی چون باکریها ،همت،و هزاران شهید دلاوری  که بخاطر ایمان و اعتقادشان جان خود را دادند..پس چه خیال خامی است که استخوان در گلو خاموش باشیم

هرگز..

به امید ایرانی سبز


 
comment نظرات ()
 
سخنرانی مهم آیت‌الله العظمی صانعی در دفاع از مهندس موسوی و اصلاح طلبان زندانی +
نویسنده : فهیمه - ساعت ٧:۳٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸۸
 

آیت الله صانعی در بخشی از سخنانش که در این فیلم دیده می‌شود، گفت: حبس به کنار، تهدید و تخویف به کنار، اینکه مثلا لباس را در بیاورند که تهدید و تخویف است، تجرید یعنی قطع ارتباط و تخلیه اطلاعاتی او از دنیای خارج، و اینکه تمام روحیه‌اش یک دفعه عوض بشود. خب این خیلی کار خوبی است! پس همه روحیه‌ها را اینطور می‌شود عوض کرد. ما دیگر احتیاجی به تبلیغ نداریم، احتیاجی به هدایت نداریم!

ایشان سپس با هشدار نسبت به چند خطر، از امام‌زدایی و اعمال ناروا به نام قانون اساسی و به نام اسلام و امام به عنوان یک خطر یاد کرد و گفت: می‌گویند یک کسی گفته که رفتیم فلان‌جا و آنجا کتابهای ناجور بود که آنها را آوردیم! اولا تو حق نداری کتابهای جور و ناجور را تشخیص بدهی. به تو چه ارتباطی دارد؟ به قدرتت نناز! ما اینقدر از این قدرت‌ها دیده‌ایم که ذلیل شدند، گریه می‌کردند. بعد آقازاده شهید بهشتی فرمودند بابا اینها کتابهای پدرم بود که آورده‌ام و گذاشته‌ام آنجا. حالا شده کتب ضاله (با تلفظ حرف ضاد از ته حلق!) به تو چه که جمع کنی؟ مگه تو را فرستاده‌اند که کتب ضاله را جمع کنی؟

این مرجع تقلید سپس گفت: دعوا بر سر لحاف ملانصرالدین شده. اینهمه کشته شدند و به خاک و خون آغشته شدند، آن یکی می‌گوید من نبودم من نبودم رفیقم بود!

آیت‌الله صانعی همچنین گفت: امام فرمود میزان رای ملت است. من به یک کسی از مسئولین که واسطه بود، از یک جایی آمده بود و خودش رده دوم و سوم بود، گفتم آقا ابطال کنید انتخابات را، آسمان که به زمین نمی‌آید، گرهی را که می‌شود با دست باز کرد خیلی راحت، ابطال کنید، دوباره انتخابات را شروع کنید با یک شرایط خاصی. او گفت که نه، تقلب نبوده. گفتم آقا! تقلب نبوده که یک کسی گفت هفتاد تا دلیل می‌آورم که توی حوض آب نیست. آن یکی گفت من یک دلیل می‌آورم که هست. بغلش کرد و پرتش کرد توی حوض! گفت حالا آب هست یا نیست؟

ایشان سپس ادامه داد: آن وقت حالا کار را به جایی رسانده‌اند که دیگر ابطال انتخابات هم نتیجه به حال آن افراد نخواهد داد. هرچقدر فشار بیشتر شود، آگاهی زیادتر می‌شود، تنفر بیشتر می‌شود و من نمی‌دانم چه عاملی سبب این کار شده. اصلا مانده‌ام! فکر می‌کنم که چه شده؟

این مرجع تقلید همچنین با اشاره به برخی محافل که در آنها بعد از ذکر نام امام خمینی به جای سه بار (طبق سنت دهه اول انقلاب) یک صلوات می‌فرستند تا امام را خرد کنند، تصریح کرد: این برای آنهایی که می‌خواهند امام را خرد کنند تا خودشان مهم شوند، از صد تا فشنگی که در خیابان‌ها به قلب مردم بزنند، بدتر است. در خانه‌ها و مغازه‌ها و مساجدتان عکس امام را بگذارید. این صلوات‌ها با خون شهید بهشتی‌ها و مطهری‌ها و صدها هزار شهید آمده است.

ایشان با بیان اینکه وقتی سفره گسترده شد همه انقلابی می‌شوند، گفت: آن زمان‌ها که مردم روحانیت را اداره می‌کردند، خواستند امام را بگیرند. ما هفت هشت نفر جوانی بودیم که در بیرونی منزل امام خوابیده بودیم تا اگر آمدند نگذاریم امام را بگیرند. یک شب امام آمدند و گفتند: شما اینجا چه کار می‌کنید؟‌ گفتیم: آمدیم از جان شما نگهداری کنیم. امام یک لبخندی زد، ولی تخطئه نکرد. بنای امام، تخطئه نبود. شما ببینید، امام تمام آنها که در این انقلاب و نهضت زحمت کشیده بودند، از بعضی‌هایشان هم ناراحت بود، اما در عین حال نگهشان می‌داشت، نمی‌گذاشت له شوند. من اسم نمی‌خواهم یکی یکی ببرم.

آیت‌الله یوسف صانعی سپس با ذکر خاطره‌ای درباره رفتار امام با خود ایشان و برادرشان، تاکید کردند: حکومت اسلامی حداقل باید با آنهایی که زحمت کشیدند خوب رفتار کند. این کلاس اول سیاست است. منتها چه کنیم که خدا عقلشان را گرفته است. الحمد لله الذی جعل اعدائنا من الحمقاء! کلاس اول سیاست این است که اقلا اطرافیانتان را نگه دارید. اینهایی را که سی سال است در نظام زحمت کشیده‌اند، نگه دارید. گرهی را که می‌شود با دست باز کنید، با دندان باز نکنید.

این مرجع تقلید در بخش‌های دیگر سخنانش به شدت از وابسته شدن به رسانه‌های دروغ‌پرداز پرهیز داد و به طور تلویحی از نشان دادن متهم در صداوسیما انتقاد کرد و گفت: توجه به رسانه های دروغگو خلاف قرآن است.

ایشان در ادامه سخنانش ضمن هشدار دادن نسبت به گسترش تنفر در مردم، همچنین از وطن‌فروشی و ترس حکومت‌های مستبد، تا جایی که حتی از آمدن مردم سر قبر مرده‌ها در گورستان و فاتحه خواندن برای مرده‌ها نیز می‌ترسند، سخن گفت و افزود: در رژیم سابق از مرده‌ها هم به نفع خودشان استفاده می‌کردند، کوپن می‌آوردند و شناسنامه مرده‌ها را می‌گرفتند که رای بدهند، ولی این را ندیده بودیم که از مرده‌ها هم بترسند!

ایشان همچنین از روحانیون و اصحاب قلم خواست که آگاهی بدهند و حقوق مردم را تذکر بدهند، و همچنین از مخاطبان خود خواست که هرکجا به نام هدفشان است، حضور پیدا کنند. این مرجع تقلید صاحب فتوا، تصریح کرد: هرجا حرکتی به نفع هدفتان است، بروید و شرکت کنید.

این مرجع تقلید در ادامه سخنرانی‌اش نیز سخنان انتقادی مهمی را علیه دولت و فضای سرکوب حاکم بر کشور بیان کرد و ضمن بازی دانستن بعضی عزل و نصب‌ها در دولت، گفت: لااقل به خاطر ماه رمضان قرارها را تبدیل کنند. می‌شود همه زندانیان را آزاد کنند، بگویید ماه رحمت خداوند است، بروید و حداقل بعد از ماه رمضان آنها را بیاورید. بگذارند حداقل اینهایی که فرزندشان کشته شده، در ماه رمضان سر قبر فرزندشان بروند.

ایشان همچنین به کشته شدن جوانان کشور با لحنی کم‌نظیر اعتراض کرد و مطرح شدن موضوع شیوع مرض مسری در زندان‌ها را بازی دانست.

قسمت اول
قسمت دوم
قسمت سوم
قسمت چهارم
قسمت پنجم

 


 
comment نظرات ()